اگر میتوانستی بیسانسور حرف بزنی

همهی ما گاهی حرفهایی درونمان داریم که هیچوقت گفته نمیشوند
چون میترسیم اشتباه فهمیده شویم، طرد شویم، یا حتی خودمان را در آینهی آن حرفها نبینیم.
اما اگر برای یک لحظه امن بود، اگر میتوانستی بیقضاوت، بیسانسور، بینقاب حرف بزنی…
به چه کسی چیزی میگفتی؟
چطور انجامش بدی:
لحظهای چشمهایت را ببند و حس کن دلت با چه کسی گفتوگو دارد
شاید کسی در گذشته، شاید کسی در حال، شاید حتی خودِ امروزت.
تصورش کن روبهرویت نشسته.
حالا از درونت بپرس:
«میخواهم چی بگویم که همیشه درونم نگه داشتهام؟»
شروع کن به نوشتن یا گفتن، بدون ویرایش، بدون فکر کردن به لحن یا پیامد.
اگر لازم شد ناسزا بگو، گریه کن، بخند، یا سکوت کن..هر شکلی از بیان، پذیرفته است.
در این لحظه قرار نیست درست باشی؛ فقط میخواهی واقعی باشی.
مثال:
نمیدانم چرا همیشه جلوی تو ساکت م,ندم.
چرا وانمود کردم قویام.
دلم میخواست بگم ازت دلخورم، ازت خستهم.
میخواستم بگم ترسیدم. از قضاوتت، از سکوتت، از خودم وقتی کنارت بودم.
الان که دارم مینویسم، فقط میخوام صادق باشم، حتی اگه دیگه صدای من به تو نرسه.
پرسش پایانی:
وقتی بیسانسور حرف زدی، حس کردی چه چیزی درونت آزاد شد؟
کجای بدنت سبکتر شد؟