وقتی نمیدونی چی بگی

گاهی حسها اونقدر در هم گره میخورن که کلمهها هم قهر میکنن.
میدونی یه چیزی درونت سنگینه،
ولی نه میفهمی چیه، نه میدونی از کجا باید شروع کنی.
این تمرین برای همون لحظههاست،
وقتی نمیدونی چی بگی،
فقط باید اجازه بدی ذهنت خودش خالی بشه.
چطور انجامش بدی:
یک صفحه سفید باز کن
دفتر، موبایل، هر جا.
جمله رو با این عبارت شروع کن:
«نمیدونم از کجا شروع کنم، ولی…»
بعد بدون فکر کردن ادامه بده.
لازم نیست جملهها کامل یا درست باشن، حتی میتونی وسطش فقط نقطه یا سکوت بذاری.
مهم اینه که چیزی جریان پیدا کنه.
اگه ذهنت خالی شد، بنویس:
«الان هیچ چیز حس نمیکنم، فقط…»
و بذار اون «فقط»، خودش راه رو باز کنه.
مثال:
نمیدونم از کجا شروع کنم، ولی یه سنگینی عجیبی توی سینهمه.
شاید دلم گرفته.
از چی؟
نمیدونم… شاید از خودم؟
نه اونقدر ناراحتیم عمیقه که گریهم بگیره،
نه اونقدری کمه که بشه نادیده ش گرفت.
امروز چند بار خواستم با کسی حرف بزنم،
ولی اصلا نمیدونستم چی باید بگم که درست شنیده بشه.
الان که دارم مینویسم،
میفهمم هنوز بابت اتفاق هفتهی پیش ناراحتم.
هرچقدر هم وانمود کنم تموم شده،
ذهنم هنوز درگیرشه.
حالا که نوشتمش،
انگار اون گره توی گلوم داره باز میشه.
نه اینکه حالا خوبم،
فقط یهکم نزدیکتر شدم به خودم.
پرسش پایانی:
وقتی بالاخره چند جمله نوشتی،
بدنت چی گفت؟
یه بازدم عمیق؟
یه لرزش ریز؟
یا فقط همون حسِ آرومِ «دیدنِ خودت» بعد از مدتها؟