شروع گفتوگوی واقعی

بعضی گفتوگوها ساده نیستن،
نه با دیگران، نه حتی با خودمون.
بعضی وقتا انگار مدتهاست که یه فکر توی ذهنت مونده،
میچرخه، میسوزه،
و تو فقط وانمود میکنی چیزی نیست.
این تمرین برای همون لحظهست،
وقتی دیگه نمیخوای نقش بازی کنی،
وقتی حس میکنی باید یه گفتوگوی واقعی رو شروع کنی،
با خودت، یا با کسی که مدتهاست فاصله بینتون پر از سکوت شده.
چطور انجامش بدی: گفتگو با خودت
چشماتو ببند و از خودت بپرس:
«اگه قراره واقعاً راست بگم، اولین جملهم به خودم چیه؟»
همونو بنویس.
ساده، حتی اگه بیربط به نظر میاد.
اجازه بده ادامهی حرف خودش از درونت بیاد.
مثال:
– چرا هنوز نمیتونی آروم شی؟
– چون از خودم عصبانیام.
– برای چی؟
– برای اینکه میدونستم دارم اشتباه میکنم، ولی باز ادامه دادم.
– و حالا؟
– حالا فقط میخوام خودمو ببخشم، ولی هنوز بلد نیستم چطوری.
چطور انجامش بدی: گفتوگو با کسی که ازش خجالت میکشی
کسی رو تصور کن که یه حرف ناتمام باهاش داری.
کسی که یا دلت ازش گرفته،
یا یه جملهی صادقانه هست که همیشه دلت میخواست بهش بگی ولی هیچوقت نگفتی.
لازم نیست واقعاً بهش بگی؛
فقط توی ذهنت روبهروش بشین و بنویس.
بذار اون گفتوگو بالاخره اتفاق بیفته.
مثال:
«میخواستم بگم که خیلی قبلتر از اینکه با هم ببینمتون،
نشونهها رو دیده بودم.
رفتارت عوض شده بود، حرفهات سردتر شده بودن،
ولی خودمو قانع میکردم که خستهم، حساسم، اشتباه میکنم.
حالا که بهش فکر میکنم، بیشتر از اینکه از تو ناراحت باشم،
از خودم ناراحتم.
از اینکه ندیدم.
یا شاید دیدم و نخواستم کاری کنم.
دلم میخواست اون موقع به خودم گوش بدم،
به اون وقتایی که حس میکردم یه چیزی غلطه.
ولی سکوت کردم.
چون نمیخواستم چیزی خراب بشه
و حالا میبینم، میتونستم زودتر از اینا خودمو نجات بدم.
این حرفا رو برای تو نمینویسم،
برای خودمه.
برای دختری که اون موقع هنوز باور داشت
اگه بیشتر عشق بده،
همهچیز درست میشه.»
پرسش پایانی:
بعد از نوشتن، آیا هنوز همون حس توی بدنت مونده؟
اگه نه، چی عوض شد؟
آیا تونستی یه ذره نزدیکتر بشی به حرفی که سالهاست داره توی دلت تکرار میشه؟