|

در آغوش ندانستن

گاهی زندگی نقشه‌ها رو از دستمون می‌گیره تا یادمون بیاره راه، درونِ خودِ ماست.
شاید این “راه درون” همون جایی باشه که یاد می‌گیری بدون نقشه راه بری.
ذهن ما سال‌ها به قطعیت و پیش‌بینی عادت کرده.
براش ندونستن مثل ایستادن در مه است؛
می‌ترسه، بی‌قرار می‌شه، دنبال نقشه می‌گرده.
اما در دوره‌هایی از زندگی، دونستن ممکن نیست.
و تنها کاری که می‌تونی بکنی، اینه که:
با ندونستن بمونی.
این تمرین برای همون روزهاست؛
برای وقت‌هایی که از “بی‌نقشه بودن” می‌ترسی،
اما می‌خوای از ترس به اعتماد برسی،
اعتمادی آرام و بی‌هیاهو، به خودِ مسیر.


چطور انجامش بدی:
جایی ساکت بنشین.
چشم‌هات رو ببند و در دل بگو:
«الان نمی‌دونم چی می‌شه و باید چکار کنم، و همین هم باشه، اشکال نداره.»
به حس بدنت گوش بده.
بدن معمولاً زودتر از ذهن واکنش نشون می‌ده. همونجا، در بدن، اولین مقاومت‌ها و اولین آرامش‌ها رو می‌شه دید.
شاید سینه‌ات گرفته باشه، شاید دست‌هات سرد بشن، شاید بی‌قراری بیاد یا شاید خشم از اینکه چقد کنترل کمی داری.
هیچ‌کدوم رو تغییر نده. فقط نگاه کن.
با هر دم، در ذهنت بگو اجازه می‌دم.
و با هر بازدم، بگو رها می‌کنم.
بگذار این دو کلمه در بدنت بچرخند،
در پاها، در شکم، در قلب.

حالا دفترت را باز کن و بنویس.
یکی از جمله‌های زیر رو بنویس، و بعد قلمت رو به درونت بسپار؛ بگذار خودش ادامه بده.
«من الان از ندونستن درباره‌ی … می‌ترسم، چون …»
یا «ذهنم می‌خواد مطمئن باشد که … اما در عمق دلم یه صدای دیگه می‌گه …»
یا «اگر هیچ نقشه‌ای نداشته باشم، می‌ترسم که … ولی شاید آنجا در حقیقت …»

لازم نیست منطقی باشه. لازم نیست نتیجه بگیری.
فقط بنویس.
بگذار واژه‌ها مثل نفست، بیان و برن.

وقتی تمام شد، جمله‌ای را که بیشتر روی تو اثر گذاشت، بخوان.
در دل تکرارش کن و آرام بگو:
«نمی‌دونم… و هنوز امنم.»
«نمی‌دونم… و هنوز زنده‌ام.»
اجازه بده این جمله در بدنت ته‌نشین شود،
مثل نوری نرم که آروم در بدنت پخش می‌شه.


مثال:
مثلاً ممکن است بنویسی:
«من از ندونستن آینده‌ی مسیرم می‌ترسم. ذهنم مدام می‌پرسه “اگه اشتباه برم چی؟ اگه همه‌چیز از کنترل خارج بشه چی؟”. ذهنم می‌گه باید برنامه بریزم، ولی انگار این بار زندگی می‌خواد چیز دیگه‌ای بهم یاد بده، شاید این بار فقط باید صبر کنم، باید رها کنم و ببینم چی می‌شه. شاید اگر همه‌چیز معلوم بود، دیگر نیازی به اعتماد نداشتم. شاید هنوز همه‌چیز مبهمه، اما برای اولین‌بار، یه چیزی درونم ازم می‌خواد بمونم و نترسم.»
همین نوشتن ساده، می‌تونه بدنت رو نرم کنه.
ممکنه اشک بیاد، یا در نهایت حس سبکی کنی.
این یعنی درِ اعتماد دوباره باز شده.


پرسش پایانی:
وقتی به خودم اجازه دادم «ندونم»، چه تغییری درونم حس کردم؟
آیا چیزی در بدنم آروم شد، یا نفس کشیدن راحت‌تر شد؟

بازدیدها: 0

نوشته‌های مشابه

نظرت درباره این تمرین چیه؟ دوست داری تجربه‌ت از این تمرینو بنویسی؟

با احترام و مهربانی بنویسیم. نظرها پس از بررسی منتشر می‌شوند.