در آینه

حدود 21 دقیقه برای خواندن

روبروی آینه می‌ایستم و خیره می‌شوم. این تصویر را می‌شناسم، نه آنقدر کهنه است دیگر نه چندان تازگی دارد. این تصویر گام به گام چونان تکه سنکی در دستان میکل آنژ خط به خط ساخته شده. نقش آینه دروغ نمی‌گوید. این چشم‌های خیره به تصویرند که داستان می‌سازند. و همه داستانها دروغ‌اند. آنچه در آینه به من خیره شده زیباست. در پشت سرش زمان تا ابدیت به عقب می‌رود. و او خودش این را نمی‌داند. من دارم می‌بینمش. فکر می‌کنم چه خوب است که تصویر در آینه نمی‌تواند خودش بازگردد و پشت سرش را ببیند. چه خوب است که همچنان، مادام که ایستاده‌ام به من خیره شده و لبخند می‌زند. قصد ندارم بازگردم. ایستاده‌ام. دوست دارم بیشتر نگاهش کنم. پشت سرش را نگاه می‌کنم. دختر زیبای کوچک اندامی که در دلبری نظیر نداشت. خودش این را خوب می‌دانست. بازی را خوب بلد بود. و همواره در به چنگ آوردن قلب مردان توفیق داشت. هرگز شکست نخورده بود. سی و سه سال در چشم بودن ویژگی  غریبیست است که هرگز معلوم نمی‌کند به نفعت است یا نه. مادرم را می‌بینم که موهای بلند موجدارم را شانه و گیس می‌کرد. موهایم خاری بودند در چشم زن عموها،  عمه ها و خاله‌هایم. هم خودشان و هم دخترانشان چنین مویی را فقط در خواب می‌دیدند. حتی مادرم همچنین مویی نداشت. هیچکس نمی‌دانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده. یک بار پدربزرگ پدریم که با من بازی میکرد، از جای بلندم کرد و در هوا نگهم داشت. در صورتم خیره شد و لبخند زد و پدرم گفت: “این یکی کار تو نیست. کار یک زمینی نیست، مستقیم از عالم فرشته‌ها آمده.” پسر به شوخی پدراخم کرد، اما من درهمان دنیای کودکی ذوق مرگ شدم. هرچه زمان می‌گذشت، این حاصل کار فرشتگان بیشتر به ثمر می‌نشست. زنانگی از همه بندهای وجودم بیرون میزد. بدون کوچکترین تلاشی، زیبایی معصومانه تبدیل شد به اغوا. پیکرم در بلوغی نسبتاً ناگهانی تراش خورد و انگار قرار بود همه چیز در نهایت خوبی شکل بگیرد. انگار جام می‌بودم که نرم نرمک با شرابی الهی پر می‌شد. شرابی گرم و گیرا که در تبلیغ بهشت قرن هاست بدان وعده می‌دهند. ریز جثه بودم اما انحناهای زیبای بدنم از من زنانگی بی نقصی در آورده بود. دیگر تنها خار چشم زنان حسود فامیل نبودم، بلکه اسباب عطش پسران فامیل هم شدم. در هر مهمانی و دورهمی سنگینی نگاه مردان را بوضوح می‌چشیدم. هیچ حس بدی نبود. من زیبا بودم، بگذار با نگاهشان صورتم یا حتی تنم را بلیسند. چرا که نه؟ این قدرت خداداد مال من بود. هیچ قدرتمندی انقدر خویشتن‌دار نیست که از آنچه دارد استفاده نکند. تمام آن افسانه‌های مربوط به فضایل اخلاقی و فروتنی برای دختری نوزده بیست ساله که در هر جمعی بی هیچ تلاشی نگین تارک می‌شود هیچ معنایی ندارد. می‌دانستم که می‌توانم از قدرتم حتی بیشتر استفاده کنم. بیشتر اسیر کنم. در خانه پدری زندگی بودم. علم به قدرت اغوایم اجازه داده بود تا درس را چندان جدی نگیرم. حس می‌کردم نیازی به درس ندارم. حس می‌کردم که این مهره مار تا ابد بلاگردان من است. درس شل و ولی خواندم و به عمد رشته‌ای هنری انتخاب کردم. دانشگاه آزاد شهر دیگر. اگرچه گیرهای پدر در قیاس با دیگران چندان بیشتر نبود، اما من می‌دانستم که خیلی بیشتر از دختران دیگرم و خیلی بیشتر از آنچه هستم می‌توانم باشم! خانه ی پدری زندان بود. چرا از این حسن خداداد حد اکثر بهره را نبرم؟ مگر چند سال قرار بود جوان بمانم؟ دوری از خانه پدری بهترین فرصت بود برای تمرین و تسلط بر قدرتم. به سرعت مشهورترین دختر دانشگاه شدم. آموخته بودم چگونه به چنگ بیاورم، دلربایی کنم و مردان را بشناسم. قصد آزارشان را نداشتم، اما بنا نبود که هیچ یک از آن روابط موفق باشند. جوان های آن دوره تا زمان دانشگاه اصلا یکدیگر را ندیده بودند. بلد نبودند زمانیکه عاشق شدن چه کنند. دلشکستگی پشت دلشکستگی و خرابکاری پشت خرابکاری. من هم قصد ازدواج نداشتم. حس میکردم جا دارد با شور زنانگیم بازی کنم. هنوز خیلی وقت داشتم. چهار سال لیسانس و خوابگاه بلوغ رفتاری را به اغوای خدادادی‌ام دوخت. حال دیگر تحصیل کرده بودم و در کمال مهارت در نازش و اغوا. می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم به شهر خودم بازگردم. از سال سوم دنبال کسی گشتم که بتوان رویش در تهران حساب باز کرد. یافتمش. پسرک ساده دل چقدر دوست داشت من مال او باشم. در تهران برادرش شرکت داشت. برای آغاز بد نبود. برایم کار پیدا کرد. یک نفر را می‌خواستند که کارهای گرافیک را انجام دهد. برایم مسجل بود که صرفا میخواهد من را از دست ندهد. بهترین راه برای بالاتر رفتن بود. خانواده را راضی کردم که کار پیدا کرده‌ام و تنهایی به تهران رفتم. پسرک برایم خانه گرفت. وضعیتشان چندان خوب نبود، اما اینقدر بود که پسرشان بتواند اندکی ولخرجی کند. خیلی زود از من ناامید شد، اما دیگر دیر شده بود. برادرش از من خوشش آمده بود و در شرکت محبوب دل‌ها بودم. بنابراین خانه سر جایش بود. کارم سبک بود، بیشتر جنبه تفریح و سرگرمی داشت. آنقدر وقت اضافه داشتم که نمی‌توانستم با آن چه کنم. یقینا اولین گزینه خوشگذرانی بود. الان وقتش بود که تمام و کمال از آنچه بودم بهره برداری کنم. سخت بود. هنوز دیتینگ اپ مد نشده بود. حتی گوشی‌های هوشمند هم هنوز نوزاد و نوظهور بودند. اما می‌دانستم که در این کشور مردان تشنه همواره زیر هر سنگی پیدا می‌شوند. در شرکت چپ و راست به مهمانی دعوت می‌شدم و به سرعت شبکه را به خارج از شرکت گسترش دادم. عالی بود. پیشرفت در پایتخت چشمگیرتر از چیزی بود که خودم انتظارش را داشتم. گاهی دلم برای هولی مردان می‌سوخت. چرا باید اینقدر برایم پول خرج می‌کردند؟ این مردان چرا تشنه اینند که کسی چون من با آنها توجه داشته باشد؟ مردان متأهل حتی با نمک تر بودند. مگر چه فرقی می‌توانستم با زنانشان داشته باشم؟ مگر این زیبایی پیش چشم حریص یک مرد چقدر دوام داشت؟ بلد بودم کاری کنم که توهم این دوام ادامه یابد، اما بالاخره این تیغ تا یک جایی می‌برید. از مردان بسیار آموختم. فهمیدم که چقدر تحت فشارند، چقدر له شده‌اند و مورد کم توجهی‌اند. که توجه من به اندازه فتح قله اورست برایشان ارزش و اعتبار می‌آورد. انگار به خودشان میگفتند، “ببین، داف شرکت به من پا داد. به من یک‌ لا‌قبای همیشه تحقیرشده.” بازی با مردان برایم کلاس درس بود. آزارشان نمی‌دادم. هرگز قولی به کسی ندادم. اما اگر برایم خرج می‌کردند، چرا میبایست نه بگویم؟ من در اوج قدرت بودم و اگر از آن استفاده نمی‌کردم، صرفاً به آنچه به من هدیه داده شده بود، دهن کجی کرده بودم.

دو سال بعد خواهر بزرگم به من ملحق شد. او برخلاف من مجبور بود درس بخواند، چون چندان زیبا نبود. بنابراین تلاشگر بود و واقعا ارشد قبول شد و تهران آمد. آن قدر پول جمع کرده بودم که بتوانم حالا خانه‌ام را عوض کنم. خانه را عوض کردیم و از شرکت هم بیرون آمدم. خسته شده بودم. پروژه‌ای برمی‌داشتم و کار گرافیکی می‌کردم. دیگر دلم نمی‌خواست هر روز سر کار حاضر شوم. با خواهرم اجاره خانه را نصف کردیم. او کمابیش در جریان سبک زندگی من بود. از همان دوره دانشجویی می‌دانست. می‌دانست اگر بخواهم هم دست از من نمی‌کشد. خواهر را در گروه‌هایی که بودم میبردم. به ویلاها، مهمانی‌ها و مسافرت‌هایی که تمام و کمال خرج بر عهده دیگران بود. اما آن دختر بیشتر مواقع می‌بایست خودش خرج خودش را می‌داد. خیلی زود کناره گرفت. من هم ناراضی نبودم. بسیاری موارد مردان در رودربایستی هزینه ی او را می‌دادند و بعد با من قطع رابطه میک‌ردند. خواهر بعد از فارغ التحصیلی به سرعت کار پیدا کرد و سپس وارد یک رابطه جدی شد. هرگز به او حسادتی نداشتم. کاملاً برعکس. احمقش می‌دانستم. اما می‌دانستم قادر نخواهد بود، نامکشوفاتی که من کشف کردم را حتی ذره‌ای دریابد. ابزارش را نداشت. به آن سوی این ساختار الکن مردانه نابینا بود و به زعم خودش خوشبخت. گاه حماقت برای خود احمق خوشبختی ناب است، خوشبختی که از بیرون نکبت مطلق است. پشت سر تصویر نزدیکترین خودم را میبینم. سی ساله، انگار روزگار شکفتن دوم بود. کامل بودم، یک زن ناب با شیداگری تام. آنقدر لوند که خودم از دیدن تقلای مردانه در اطرافم خنده‌ام می‌گرفت. انگار سی سالگی برایشان تازه مرحله آغاز کار بود. حس می‌کردند زن پخته زیبایی را یافتند که صرفاً در انتظار است که در دامشان بیفتد. نه یک دخترجوان سر به هوا که به خرجش نیارزد که یک تکه جواهر. یک زن سی ساله. جنس توجهات عوض شد، بیشتر و سخاوتمندانه‌تر. مردان بالای سی پول بیشتر و انگار اعتماد به نفس کمتری داشتند. معلوم نبود چرا. شاید هم برای زنی سی ساله چنین بودند. یک دختر بیست و دو ساله، ارضایشان نمی‌کرد، به دردشان نمی‌خورد. بیست و دو سالگی خودم را هم به خاطر دارم. حتی نمی‌دانستم چگونه باید در آغوش یک مرد خود را درست رها کنم. هر حرکت برای مرد معنایی دارد، بدون اینکه خودشان در جریان باشند. تنها با یک حرکت می‌توان در میانه یک عشقبازی گرم، مرد را از توان انداخت و شرمسارش کرد و پیش راند. طوریکه تا مدت ها از نزدیک شدن به زنان وحشت کند. این کار تجربه بالایی می‌طلبد. مردان واقعاً موجودات دشواری نیستند. حتی خودشان هم از ساز و کار خودشان خبر ندارند. کافی است قواعد بازیشان را بلد باشی تا پای جان برایت مایه می‌گذارند. دختر بیست و دو ساله هیچ یک را بلد نیست. او هرگز یک معشوقه نیست. در نهایت یک دختر کوچک زیباست. همین و بس. یک عروسک دلربا که می‌تواند با او شبی را خوش گذراند و بعد از سکس، پای اراجیف حوصله سربرش کلافه شد. هنوز هیچ چیز از اغوا نمی‌داند. سی سالگی اوج من بود.

کم‌کمک به این نتیجه رسیده بودم که دوست دارم با یک نفر باشم. دیگر ولگردی های آخر هفته کلافه‌ام می‌کرد. دیگر حالم داشت از پسران پولدار یقه‌بازی که با مشروب دستشان عین عروسک جلوی داشبورد سرتکان می‌دادن، صدایشان را به حلق می‌انداختن و تتو و بازوهای متورمشان را در حلقم میکردن، حالم به هم میخورد. حس میکردم لایق بالاتر هستم. لایق مردانی جاافتاده‌تر. یافتنشان دیگر به همین سادگی هم نبود. در جمع‌هایی که میرفتم، از این قماش، آنقدری هم یافت نمی‌شد.

خواهرم به داد رسید با اینکه خودش حتی فکرش را هم نمی‌کرد. یک دوست قدیمی از همکلاسیان دوره لیسانس به دیدنش آمد. می‌شناختمش. در شهر ما همه همه را می‌شناختند. از خانواده‌ای سرشناس بود، باهوش و مهربان دست کم به چشم من، خوشتیپ و بی‌آلایش. من آنقدر تجربه داشتم که سر از ناسره بازشناسم. پسرک برخلاف خواهرم، انگار قدر زندگی را بهتر فهمیده بود. بلافاصله بعد از ارشد اپلای کرد و از کشور خارج شده بود. حال بعد از گرفتن اقامت و دکترا برگشته بود و چون دیده بود خواهرم تهران است، خواست ببیندش. در دوران لیسانس در یک تیم چرند بودند که هر از گاه سفرهای کوتاهی در اطراف شهر می‌رفتند. گروه درست شبیه هر تیم مثلا صمیمی ایرانی، تقریباً به سرعت بعد از یکی دو ترم از هم پاشیده بود. اما این پسر ارتباطش را با خواهرم حفظ کرده بود. خواستم که همراه خواهرم برای دیدن پسر بروم. اخم کرد و غرزد، اما موافقت کرد. طفلک در کنار من همواره آموخته بود محتاط باشد. پسرک مرا یکی دو بار همان سالها دیده بود، در همان سفرهای یک روزه. آن زمان جوان بود و بیش و کم کمرو و کار نابلد. من هم همین بودم. حال وقت جبران بود. وقتی به رستوران رسیدیم آنجا بود. بغلمان کرد، گرچه دوستانه و کاملاً مختصر، ولی قشنگ خارجی شده بود. از اولین نگاه کاملا روشن بود که به خواهرم نظر خاصی ندارد. صرفاً به دیدار یک دوست آمده بود. چیزی در او به من میگفت، اصلاً ساده لوح نیست. سر شوخی را باز کردم.  خیلی زود استقبال کرد و اعتراف کرد که در جوانی شیفته زیبایی من بوده. گفت: “کی نبود؟ تو دانشگاه پخش شده بود که این دختر رو (به خواهرم اشاره کرد) این طوری نگاه نکنید، یه خواهر کوچیک داره، عین ماه”. زیر چشمی خواهر بزرگ را نظری انداختم. قشنگ حس میکردم دارد حرص میخورد. پیروزمندانه رقابت را بردم. شماره‌ام را گرفت.

روز بعد از او خبری نشد. این بازی را بلد بودم. صبر کردن را هم بلد بودم. بالاخره پیام داد. قرار گذاشتیم، رابطه آغاز شد. خواهرم چندان مشکلی نداشت. در آن زمان خودش دوست پسری داشت و رابطه اش داشت آرام آرام جدی میشد. پسرک واقعا در همه چیز عالی بود. برای نخستین بار دلم خواست به یک مرد قلاب کنم. حس میکردم وقتش است که درست و حسابی گول بخورم. گرچه تردید داشتم پسر قصد ازدواج داشته باشد. می بایست همه چیز را در نظر میگرفتم. هیچ اصراری نباید میکردم. صرفا به پسرک گفتم که دوست دارم مهاجرت کنم. باهوشتر از این حرفها بود. گفت برای اپلای و ادامه تحصیل من هر کمکی به دستش میآید انجام می‌دهد. اما قرار نبود دست بردارم. او مرا دوست می‌داشت. این را حس می‌کردم. صرفا فوبیا داشت که کار به ازدواج بکشد.

 با او به سفر رفتم. آلانیا، زیباترین شهر اطراف کشور. پول بلیط را خودم دادم اما خرج هتل و غذا با او بود. داستان همانجا آغاز شد. در میانه ی یک صحنه عاشقانه که برایم داشت چیزی بیشتر از لذت تن می‌شد. داشت با نوک انگشت پوستم را لمس میکرد که ناگهان گفت، این سمت بالای سینه‌ت چیه؟ این بالا؟ همیشه انقدر سفت بوده؟ حالت صورتش برگشته بود. کاملا جدی بود. پرسیدم کجا؟ و او انگشتش را محکمتر فشار داد. دستم را به سینه بردم. راست میگفت. چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟ انقدر بزرگ بود که انگار چیزی زیر پوستم پنهان کرده بودم. سفر حرام شد. به سرعت به تهران برگشتیم. نتیجه خیلی زود رسید. سرطان بدخیم. توده حدود پانزده سانتیمتر بود. قرار جراحی برای دو هفته بعد گذاشتیم و سینه م را تخلیه کردند. به یک لمحه آن اغواگر همیشه پیروز روی از زندگی گرداند و با مرگ چشم در چشم شد .ترس همه وجودم را فرا گرفت. هراسی سراسر نو، زندگی به هم ریخت. ناخودآگاه اشک می‌ریختم، ترسیده بودم. مرحله نخست تحقیرنفس است. این که احتمالا کاری کرده‌ای که مستحق این چنین عقوبتی. هیچکس قرار نیست کمکت کند. همدلی بدتر خشمگینت می‌کند. میخواهی خرخره‌شان را بجوی. حالا نوبت من بود که به دیگران حسادت کنم. به زشت‌روها، اما سالم ها. دختر عموهایم، دختر خاله‌هایم، حتی زن‌عمویی که حال دیگر هفتاد سال را رد کرده بود. به خواهرم و یا حتی پسری که در این حال، کنارم مانده بود، سفرش را بخاطر من اندکی به تعویق انداخت. اما هیچ علاقه‌ای نداشتم کنارم باشد. اما ماند. آن زمان نمی فهمیدم چقدر این حس ارزشمند است. می‌دانستم هست. اما درکش نمی‌کردم. هراس از آنسوی پل زندگی، تار و پودم را داشت از هم جدا می‌کرد. از حرف‌های پزشکم چیزی سردرنیاوردم. صرفا فهمیدم از آزمایشات پاتولوژی فهمیده اند که صرفا برداشتن تومور کافی نیست و بهتر است دوازده جلسه شیمی درمانی کنم. دنیا روی سرم خراب شد. طعم و معنای کاملش را نمی‌دانستم، ولی دست کم می‌دانستم که باید با آن بت چین خداحافظی کنم. در مقابل آینه ایستادم و به گیسوانم چنگ انداختم. این گیسوان سالها زنجیر به پای دلها بسته بود. خودم را فحش می‌دادم. حس می‌کردم که آه آنها گریبانم را گرفته‌اند. به خودم فحش می‌دادم و بعدش به آن‌ها فحش می‌دادم. پسرک خونسرد بود. همین دیوانه‌ام میکرد. خیلی راحت به من گفت: ” میخوای خودم سرت رو ماشین کنم؟ چرا بذاری شیمی درمانی بریزه؟” انقدر دلخور و عصبانی شدم که خنده‌ام گرفت. چطور انقدر راحت درباره یکی از مهمترین ارکان قدرتم حرف میزد؟ من درست شبیه سامسون قدرتم در موهایم بود. دست کم بخش قابل توجهی از آن. کم محلی پسرک یک معنا بیشتر نداشت. او هرگز اسیر گیسوانم نبود. این مرا حرص میداد. از سوی دیگر، گونه‌ای رضایت در تنم می دوید. او دلبسته ی چیز دیگری بود، چیزی که خودم نمیدانستم چیست. و همین رابطه را ترسناک میکرد. بخشی از من کانون توجهش بود که هیچ کنترلی روی آن نداشتم.

 بی‌قراریم را تاب نیاوردند. پیشنهاد دادند که بدهم از موهایم کلاهگیس درست کنند و موهایم را پسرانه بزنم. بالاخره این کار را کردم.  برای نخستین بار با یک غریبه در آینه رو در رو شدم. سی و دو سال با خرمن گیسوی خود دلبری کرده بودم. اما واقعیت چندان هم بد نبود. هنوز زن بودم. صرفا با مدل موی دیگر، گوگوش با همین مو دو دهه دل ربود. فرق است بین زنی با موی کوتاه پسرانه و زنی بیمار با سری طاس و ابروهای ریخته. هنوز به هویتم چسبیده بودم. در تلاش بودم به خودم بقبولانم که هویت هیچ ربطی به جنسیت ندارد. اما پس به چیزی ربط دارد؟ من بدون زنانگی چه بودم؟ یک انسان؟ یک انسان مهربان؟ یک گرافیست؟ اینها را که هرکس می‌توانست باشد. چه چیز مرا متمایز می‌کرد؟ هرچه بود، دیگر باید با آن خداحافظی می‌کردم. مردک پزشک انگار که یک به درماندگی‌ام رحم آورد. خبر داد که اگر پول اندک بیشتری بدهم میتوانم از دستگاهی به نام cool cap استفاده کنم که جلوی ریزش مو را قرار است بگیرد. دستگاه در واقع چیزی نبود جز یک آب سرد کن که با یک سری شلنگ به کلاهی پلاستیکی وصل میشد. کلاه را روی سرم می‌گذاشتند و طی شش ساعت که دارو به در بدنم تزریق میشد، قرار بود آب یخ از پوست سرم رد شود که معلوم نبود به چه مناسبت دیگر موهایم نریزد. قبول کردم. دو شب قبل از آغاز شیمی درمانی پسرک پیشم آمد. ساعتها در آغوشش گریستم، حس خوبی داشت. همدلی کردن را بلد بود. خودم را باخته بودم. هیچ تلاشی برای دلبری نداشتم. دیگر چه فرقی میکرد؟ فعلا می‌بایست از هیولای مرگ فرار می‌کردم. دلبری توی سرم بخورد. به من قول داد که جلسه اول را همراهم می‌اید. بعد از آن بلیط گرفته بود و باید بازمیگشت. انتظاری غیر از این هم نداشتم. همان هم خیلی زیاد بود. شرمنده بودم. برایم قصه‌ای گفت از یکی از اقوام که با سن بالا بیماری مرا گرفته، اما نه تنها خوب شده بلکه حالا بعد از چند سال که سر شوهر را زیر خاک کرده، هر روز با پول مرد متوفی به سفر میرود. دوست داشتم باور نکنم. نمیدانم چرا. از مرحله ی خود مواخذه که بیرون میروی، به مرحله ی متهم کردن دنیا می‌افتی. چرا دنیا با من اینگونه تا کرد؟ چرا من؟ حالیت نیست که اساساً مفهوم عدالت یک مهمل انسان ساخته است. در هیچ جای دیگری اثری از آن نیست و سایر کائنات بدون آن هزار بار راحت ترند. هر تپه‌ای که انسان رویش گلکاری نکرده، هیچ ادعایی از عدالت ندارد. این را فقط زمانی میفهمی که بیگاه و بیگناه با مرگ روبرو میشوی. ولی در آن مرحله حالی‌ام نبود. خودم را شبیه عروسک پلاستیکی می‌دیدم که در دست دختربچه‌ای وحشی  گیر افتادم . کودکانی که عروسک نگون بخت را لخت می‌کردند و موهای سرشان را می‌کندند. سپس دست و پایشان را می‌کندند و چشمهایشان را درمی‌آوردند و سرانجام دورشان می‌انداختند. نمی‌دانستم باید انتظار چه چیزی را داشته باشم. دلشوره ی کشنده‌ای تنم را می‌جوید.

جلسه‌ی اول عجیب بود، هیچ ترسی نداشتم. دیگر ترس معنی نداشت. در مقابل زجر شش ساعته در چله تابستان، برایم تازه ترین ارمغان بود. شش ساعت آب یخ از سرم رد میشد. تمام تنم داشت یخ میزد. مدام ادرارم میگرفت. حس میکردم سرم را از دست داده ام. خواهرم و پسرک مرا در ده پتو پیچانده بودند. دو کیسه ی آب گرم زیر دست و پایم بود. به چه قیمتی می‌خواستم این اندک موهایم را نگه دارم؟ مغز سرم تیر می‌کشید. پسر دستهای یخ زده‌ام  را در دستانش نگاه می‌داشت و گرمم می‌کرد. دوستش داشتم. تقریبا بیهوش بودم. ساعتها بعد از اینکه به خانه آمدم، مغزم یخ زده بود. هیچ تمرکزی نداشتم. بعد تازه سردرد آغاز شد و بعدش  عطش و تلخی دهان.

 موها ریختند. شاهد سقوط خودم و دس و دسته گیسوانی بودم که سالها مرا من کرده بودند. درد مندتر از آن بودم که برایشان گریه کنم. وقتی جلسه اول تمام شد، زن بهیار و دیگران در کلینیک تبریکم گفتند که چقدر دوام آوردم و خوب نخستین جلسه را گذراندم. گفتند سختیش همان جلسه اول است و بسیاری این جلسه را با زجر تمام میکند. باور کردم. خوش و خرم به خانه رفتم. هلاک بودم و مغز سرم منجمد بود. دنیا جلوی چشمانم سیاهی می‌رفت. اما تازه فردا مصیبت آغاز شد. طعم تلخ دهانم قرار نبود برود. نه با آب، نه با هیچ چیز دیگر. حال تهوع عجیبی پدرم را درآورده بود و خشمگین بودم. به یکباره بغضم می‌ترکید. این دردسر را چرا باید تحمل می‌کردم؟ سپس دسته دسته ریزش مویم را به چشم دیدم. گفتند تا جلسه سوم ریزش داری و از جلسه سوم قطع میشود. ارواح پدرشان. در واقع با این سرعت ریزش مو قرار نبود چیزی تا جلسه سوم روی سرم باقی بماند که تازه ریزشش بخواهد قطع بشود.

 روزهای سیاهی سپری می‌شدند. دنیا سرسختانه آن روی سگش را به رخم می‌کشید. شبها نمی‌توانستم بخوابم. تب داشتم. از روزها چیز زیادی به خاطرم نمی‌ماند. حالم از غذا به هم میخورد. به زور که چیزی فرو می‌دادم، تقریبا بی برو برگرد پس می‌دادم. بدنم درد می‌کرد و کلافه بودم. سر زمین و زمان میخواستم داد بکشم. پسرک از آن سوی دنیا نگرانم بود، حالم را می‌پرسید. حال نداشتم پاسخ بدهم. همه خلقیاتم به هم ریخته بود. به چه دردم می‌خورد مردک وقتی آن سوی دنیا برای خودش عشق می‌کرد و بعد منت می‌گذاشت و پیام می‌داد و مثلا حالم را می‌پرسید. می‌خواستم هفتاد سال سیاه نپرسد. تمرکزی نداشتم. نمی‌توانستم بخوانم یا کاری انجام دهم. به سرم زده بود سر کار بازگردم. که این سونامی همه زندگی ام را به هم زد.

تا جلسه سوم سه چهارم موهایم کاملاً ریخته بود، اما مومن به آن آب سرد کن کوفتی ماندم. غریق به هر پوشالی چنگ می‌زند. می‌توانستم سرم را ماشین کنم و راحت. اما راحت نبود. از میان رفتن تصویر دیروزی‌ام گونه‌ای سوگ در پی داشت و لازمه ی هر سوگ انکار است. دوست نداشتم باور کنم. این یخ کردن‌های شش ساعته ی سرم هر جلسه را برایم شکنجه میکرد. شاید تلقین بود و شاید واقعیت، اما به خودم قبولاندم که واقعاً بعد از جلسه سوم ریزش موهایم کمتر شده است. بنابراین خودخواسته شکنجه را ادامه دادم. سختترین دوران شیمی درمانی را داشتم. به یکباره یک هفته یبوست پدرم را در می‌آورد و گاهی دل پیچه شدید رهایم نمی‌کرد. پوستم خشک شده بود و می‌ریخت. موهای تنکی برایم ماند، شبیه سبزه ی گندم در روزهای نخست. ابروهایم هم ریختند. لباسها به تنم زار می‌زدند. در آینه خیره می‌شدم. داشتم با آرامی تجزیه می‌شدم. به آرامی می‌پوسیدم. در گریز از مرگ انگار اضمحلال تدریجی را برگزیده بودم. قرار نبود بازگردم. من دیگر آدم پیش از این نخواهم شد.

بعد از اتمام شیمی درمانی، دکترم معاینه‌ام کرد و گفت به نظرم بهتراست چند جلسه پرتودرمانی هم بروی. از من اسکلتی بیشتر نمانده بود. نا نداشتم حتی بحث کنم. فقط پرسیدم، مگر توده و حومه را با هم برنداشتید؟ مگر چیزی جز پروتز سینه ی راستم مانده که قرار است با پرتو بسوزد؟ گفت سرطان تهاجمی، قابل پیش بینی نیست. بهتر است ریسک نکنیم و اطراف را بسوزانیم. آب از من گذشته بود. چیزی نمانده بود از دست بدهم. صرفاً ادامه مسیر را برای این رفتم که کار دیگری نداشتم بکنم. پرتودرمانی دردناک یا زجرآور نبود. چند دقیقه بیشتر طول نمیکشید. اما بافت سینه ام را جزغاله میکرد. بیست جلسه پرتودرمانی هم تمام شد و بالاخره انگار از مرگ رستم. پسرک شجاعتم را ستود و گفت، “رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت”. خندم گرفت. معنای به خیر گذشتن را فهمیدیم.

چرخ زندگی برای آغاز فصل تازه زنگ زده بود. اما بالاخره به کندی به راه افتاد. همان شرکتی که قبل از این بلا مرا خواسته بود، بار دیگر مرا خواست. برای نخستین بار حس تازه‌ای داشتم. حتم داشتم دیگر هیچ جذابیت ظاهری در این انتخاب نقش نداشته. احتمالا گرافیست گروه بعد از جنگ دوازده روزه به تهران بازنگشته بود. شایعات مختلفی می‌شنیدم، اما مهم نبود. حال بدون استفاده از قدرتم استخدام شده بودم. پسرک همچنان با من در تماس بود. دوستش داشتم. اما اعتماد به نفسی نداشتم که مثل گذشته سریع و پرشتاب جلو بروم. هرگز از من نخواست عکسی برایش بفرستم و هرگز هم نخواستم که بفرستم. از اول هم معلوم بود دنبال رابطه ی جدی نیست. من هم نبودم. صرفا میخواستم با قدرتم ببینم میتوانم او را اسیر کنم که مرا از اینجا ببرد. اما آرام آرام داشت برایم فرق می‌کرد. با این حال هنوز دوست خوبی برایم مانده بود. شک داشتم که به قبل سرطان می‌توانستم دیگرحتی نزدیک شوم. کارم را آغاز کردم. در کمال تعجب، تأثیرش روی روحیه‌ام تقریبا ناگهانی بود. به سرعت حس زنده بودن در روحم جوانه زد. من از هر زنده‌ای زنده تر بودم. من نفس می‌کشیدم، کار می‌کردم، زندگی‌ام را برای خودم باز تعریف کرده بودم و از همه مهم‌تر مورد احترام بودم. اگرچه ظاهرا دیگر زیبا نبودم.

 جلوی آینه به خودم مینگرم، شبیه هر مصیبت‌زده‌ی دیگر هستم. زیبا. به غایت زیبا. آن بت اغواگر پشت تصویرم است. می‌بینمش که چقدر خام است و گنگ. موهایم شبیه پشت جوجه تیغی است و پوستم  طراوت ندارد. جای بخیه‌ای بزرگ روی سینه راستم خودنمایی میکند. استخوان‌هایم بیرون زده‌اند و تاپ‌ بندی‌ام به تنم زار می‌زند. اما این پوست‌اندازی ارزشش را داشت. چشم در چشم شدن با مرگ، سبب شد قد بکشم. زندگی کوتاهتر و بی ارزش تر از آن بود که می‌پنداشتم. قدرت، بلند پروازی های خطرناکی به همراه دارد. خدا مرا دوست داشت که قدرت را به موقع داد و به موقع گرفت. حال، بی تکیه بر قدرت پیشین، از همیشه قادرترم. حال تمام قد خود منم. آینده‌ای مبهم پیش رو دارم. اما از یک چیز مطمئنم. از این پس گام‌هایم از همیشه محکمتر خواهد بود.

بازدیدها: 1

نوشته‌های مشابه

این روایت چه چیزی در تو زنده کرد؟

این روایت چه چیزی را در تو زنده کرد؟ شاید خاطره‌ای، احساسی، پرسشی یا تجربه‌ای شبیه به آن. هر چیزی که دوست داری، اینجا بنویس.

اینجا جایی برای شنیدن، همدلی و گفت‌وگوی بدون قضاوت است.