بعد از زندگی

خوش به سعادت آن که گریه میکند. خوش به حال آن که فریاد میکشد، روی میخسد، مو میکند. او هنوز زنده است. تنها زمانی برای سوگواری دلیل داری که حس کنی داشتههایی هنوز سر جایشان هستند. سوگواری حسرت کم شدن داشتههاست. سوگواری نشانه زنده بودن است. من دیگر دلیلی برای سوگ ندارم. دیگر چیزی ندارم. به چشم خویشتن بیروح شدنم را دیدم. کالبد خالی اما جاندار، سنگینترین باری است که از حالا تا پایان عمر بر دوش میکشم.
همه چیز از رفتنش آغاز شد. سالها بود از او خوشی ندیده بودم، اما تنهایش نگذاشته بودم. زیر چتر “لباس سفید و کفن سفید”، بزدلیم را پنهان کردم. حالم از خودم و از بیعرضگیام بهم میخورد. اما کجا را داشتم بروم؟ کسی نبود که به او پناه بیاورم. برادرهایم هر یک خود بی خاصیت و آویزان مقروض احمد بودند. حاج احمد خوب میدانست چه کند. هر سه را چنان مقروض خود کرد که هرگز نتوانند در برابرش قد علم کنند، دفاع از من که پیشکش. اگر دور خواهرشان بودند، برای این بود که از شوهرم برایشان پول بگیرم، تا زمانی که خرجش کنند و دوباره بازگردند به جای نخست. خسته شدم. حاج احمد با باج دادن به برادران الدنگم عمری به من زور گفت. یادم میآید شبی که تلفن را برداشتم و برادر بزرگم را فحشکش کردم که دیگر حق ندارد از شوهرم پول بگیرد. دیگر جانم به لبم رسیده، این حقارت تو را نمیخواهم مدام مانند یک پتک بر سرم داشته باشم. برادر بزرگ گوش داد و قطع کرد و تمام. دیگر هرگز اینجا پیدایش نشد. دیگر سراغی هم از تنها خواهرش نگرفت. بعدها دو برادر تبانی کردند که خواهرشان را تحریم کنند. چون روی طلا خوابیده، اما روا نمیبیند چیزی به برادرهای بیعارش برسد. هرگز یک ریال از پول هنگفتی که مثلا قرض گرفته بودند را پس ندادند. پا پس کشیدند و من ماندم و خرواری از منت و زورگویی.
کارش را با بریدن پایم از کار آغاز کرد. اواسط دهه پنجاه برای یک دختر در شهرستان خیلی بود که فوق دیپلم بهیاری بگیرد. تازه داشتند در مرکز استان بیمارستان میزدند. شهر تشنه نیروی کار بود. اولین دور استخدام بودم وعاشق کارم. هیچ حسی در عمرم رضایت بخشتر از دیدن آرامش صورت بیماری نبود که با کمک من دردش اندکی کمتر میشد. هر روز به کارم بیشتر وابسته میشدم و بیشتر پیشرفت میکردم. کسی در شهر نبود. ما را روی چشم نگاه میداشتند. و سال دوم با گذراندن یک دوره پرستاری عمومی، در عمل پرستار هم شدم. گرچه هرگز سرپرستار نبودم، اما تقریبا اکثر بخشها زیر دستمان بود. پدرم از اول با کار در بیمارستان مخالف بود. برادر بزرگ هیچ کارهام هم همچنین. اما نتوانستند جلویم را بگیرند. دعواها و قهرها و واسطه ها آمدند و رفتند، تا بالاخره سر کار رفتم.
سال دوم استخدامی به خواستگاریم آمد. هممحلهای بود، در شهر شناس بودند. تاجر و ثروتمند. چندان نام خوشی نداشتند، اما نام بدی هم نداشتند. هیچ کس آن زمان نام خوشی به آن صورتی که امروز میشناسیم نداشت. همه یکی بودند. با برادر بزرگ همکلاس دبیرستان بود. رفیقبازی این برادر کار دستم داد. آنقدر به خانه آمد و رفت تا بالاخره خواستگارم شد. دروغ نمیگویم، ناراضی نبودم. کی بدش میآید، تاجرثروتمند شهر به خواستگاریش بیاید؟ آن هم وقتی خودم، دختری کارمند دون پایه هست. فکر هیچ جایش را نکرده بودم. آن زمان رسم نبود خیلی فکر کنیم. دختران خواستگار داشتند و معیارها همین ظاهر بود. عمرا آن خانوادهی با کار کردن عروسشان در بیمارستان موافق باشند. اما خبری از دعوا نبود. باهوشتر از این حرفها بود. شرط نخستین بود که مادرش را نمیتواند تنها بگذارد. مادر می بایست با ما زندگی میکرد. پدرش را در کودکی از دست داده بود. آن زمان خانواده مفهومی جز این نداشت. پدر و مادرها سر پیری تازه یوغ فرزندان سیاهبختی میشدند که خودشان پس انداخته بودند. مادر در شهر به روانپریشی و کج خلقی غیرعادی معروف بود. نقل بود که زن زحمتکشی بوده، اما دیوانه. زندگیام را سیاه کرد. آب خوش از گلویم پایین نمیرفت. آن زمان هیچکس نمیدانست داستان چیست. این اراجیف تراپی و روانشناسی و نوروساینس سی سال بعد تازه اختراع شدند. این داستان ها که مادر شوهر رقیب عشقی عروس است و این جنگ بی پایان نقطهی سرانجامی ندارد در میان نبود. آن زمان نرمال بود که عروس سیاه بخت باشد. اما کار میکردم. مادرشوهرم آن زمان نزدیک به هشتاد سال سن داشت. قبراق و سرحال بود. هر روز پیادهروی میکرد، برای خودش لواشک و نقل تنقلات شهرمان را میخرید و در اتاقش مخفی میکرد. دیوانه بود، به هر چیزی گیر میداد. پسرش را در سرم میکوبید و دعوا راه میانداخت. محلش نمیگذاشتم. بچه اول را باردار بودم و تا ماه آخر سر کار میرفتم. تنها امیدم به زندگی همین کارم بود. فرزند اول که دختر شد، اخم و تخم شوهرم هم اضافه شد. سرکوفتها آغاز شد. اما یک روز مادرم مردک را سر جایش نشاند که “درست برخورد کن، پسرک تازه به دوران رسیده از خانه پدرش که این بچه را نیاورده. نمیخواهی پسش بیاور”. برای بار نخست شوهرم جا خورد. تا آن زمان از طرف خانوادهی ما غیر از کرنش ندیده بود. لال شد و کوتاه آمد. لذت بردم. مردک ترسوتر از چیزی بود که نشان میداد. یک بار دیگر بعد از یک دعوای جانانه، دخترم را بغل زدم و به خانه برادر بزرگم آمدم که تازه بچه دومش را به دنیا آورده بود. برادرم احمد را (هنوز آن زمان حاجی نشده بود)، فراخواند و دعوای مفصلی با او کرد و گفت ناراحتی همین الان خواهرم را از خانهات بیرون میبرم. احمد لال شد، هیچ چیز نگفت. میدانستم بیجربزهتر ازآن است که حرف دلش را رو در رو بزند. اما باهوش هم بود. از آن تاریخ نقشه ها آغاز شدند. میدانست برادرم بزرگ چقدر الواط و پول هدرده است. میدانست برادر دیگرم هم هیچ کاره است و صرفاً دنبال روی برادر بزرگتر. به آنها پول قرض داد و دهانشان را بست. دیگر نمیشد به خانه شان بروم و از زورگویی مادر شوهر گلایه کنم. آنها اول میبایست قرض خود را ادا میکردند و بعداً صدا کلفت میکردند. احمد خوب میدانست این قرض ها هرگز ادا نخواهند شد. فرزند دوم را که حامله شدم، آماده بود که ضربه را بزند. خشک و سرد در رویم گفت که مادرم نیاز به مراقبت دارد. بنا نیست مسئولیت مراقبت از بچه تو را داشته باشد. حرامزاده. اینجا بچه شده بود بچه من. سه سال گذشته بود، مادر حسابی سالم و سرحال بود. بچه یک وعده شیر میخورد تا من از سر کار برگردم. اما حرف نزدم. چرا؟ چرا اعتراض نکردم؟ چرا اینقدر بیعرضه بودم؟ شاید هم نه، شاید هم دلم میخواست مفتخوری کنم، مفت پول خرج کنم و به همکاران دیروزم فخر بفروشم. درست یادم نیست. بالاخره سر کار هم که باشی، بدت نمیآید مفت بخوری. آن زمان اینطور بود. نگران بودم، اما نه انقدر. تازه انقلاب شده بود و محیط کار به شدت سمی بود. پسرم که به دنیا آمد، دیگر خانه نشستم. چند صباحی شوهر و مادر شوهر هر دو راضی بودند. اما به سرعت همه چیز عوض شد و به غلط کردن افتادم. تبدیل شدم به کلفت مادر شوهر. برای بازگشت خیلی دیر بود. نفرت از آنجا دیگر ریشه گرفت و به بار نشست. درختی که سی و هفت سال بالید.
احمد یک سال بعد به توصیه هم صنفانش به حج رفت و حاجی شد. برای ماندن در تجارت بهتر بود اهل معامله میبودی. ریشی گذاشت و شکلی عوض کرد. اکنون به خود واقعیش حتی نزدیکتر هم شد. به سرعت در کار پیشرفت کرد. از یک فرش فروش تبدیل شد به صادرکننده فرش ایرانی. حجره تبدیل به شرکت شد و سپس پای زنش را از شرکت برید. “صلاح نیست اونجا بیایی. کلی حاجی و آدمهای خاص میآن. دوست ندارم ببیننت. دیگه باید تو این وضعیت با اینها کنار اومد”. عین احمقها باور کردم. پا در شرکت نگذاشتم. فقط یک بار قبل از اینکه نقل مکان کند، محل را دیدم. برایم توضیح داد که بخشهای شرکت قرار است چه باشد. سالنی بود و یکی دو اتاق. در جریان بودم که چند منشی قرار است استخدام کند. معلوم نبود چرا چندتا؟ در جریان یکی دو تایی از آنها هم بودم. شهر کوچک بود و یکی دو نفر از اقوام که از قبل با حکومت یک رنگ شده بودند دخترانی را معرفی کردند. هیچ حس خوبی به آنها نداشتم. حاج احمد قبولشان کرد. معتقد بود که در شرایط فعلی آنها بهتر هستند. کسی به ما دیگر گیر نخواهد داد. بهتر بود وصل باشی. حرفی نداشتم. تجارت او بود. چیزی در دست نداشتم. به نظر کارش گرفت. دهه شصت در شکوفایی تجارتش سپری شد. حال دیگر کاملاً خانم خان ی پولداری بودم که حسرت بدبختی و سرکار رفتن همکاران گذشتهام را میخوردم. دیگر عادت کرده بودم. دخترم از آب و گل درآمده بود. زیر بمباران بودیم. هر شب در پناهگاه و هر روز پشت شیشههای چسب زده شوهرداری و بچه داری و مادر شوهرداری میکردم. دیگر فرصتی برای فکر کردن به خودم هم نداشتم. همین راضی نگهم میداشت. برادر بزرگترم با تشدید جنگ از شهر ما رفت و آن یکی هم که تهران بود. رفتنشان هم دلم را خالی میکرد و هم خاطرم را آسوده. تا همینجا سالها منت بر سرم تحمل کرده بودم. تحمل بیشترش را نداشتم.
حاج احمد بالاخره از مادرش دل کرد. مادر داشت رسما خودش را هم روانی میکرد. مدام بهانه میگرفت و حتی به پوشش دخترمان که تازه اول راهنمایی بود گیر میداد. پوشش داخل خانه آن هم آن زمان. پوشش بیرونی که غلط میکرد درست نباشد. آن هم زن و بچه حاج احمد در شهری کوچک. برای مادر خانهای اجاره کرد و بالاخره نفس کشیدم. اما اخلاق خودش هم چندان تعریفی نداشت. مدتها بود خلقش عوض شده بود. دلم برای خود بودنم تنگ شده بود. هنوز جوان بودم، هنوز میتوانستم بروم سر کار. رئیس بیمارستان عوض شده بود. اما میدانستم که بالاخره با دوستان و همکاران گذشته که تماس بگیرم، جایی برایم پیدا میکنند. به احمد گفتم، برگشت و سرد پاسخ داد: “مگر تو الآن به چیزی نیاز داری؟ هر وقت پول خواستی مضایقه کردم؟ کم گذاشتم؟” لحنش سرد بود اما فاتح. میدانست بازی را برده است. گند زده بودم، راه برگشتی وجود نداشت. چرا در صورتش هوار نکشیدم؟ چرا نگفتم، “البته که نیاز دارم، حیوان! البته که کم گذاشتی، شیره جانم را مکیدی، مرا کنیز مادر هند جگرخوارت کردی، تولههایت را در بغلم کاشتی که خانه نشین باشم.” چرند میگویم، خودم هم چندان بدم نمیآمد. زمانی بود که از مادر بودنم شرمسار بودم، چرا که از فرزندانم نفرت داشتم. میخواستم سر به تنشان نباشد. دور باطل روزمرگی من با آنها رسما کامل شده بود. آنها مرا به این روز انداختند، هرچند خیلی خوب میدانستم هیچ نامه ی فدایت شومی، برایم نفرستاده بودند و این خودم بودم که این اطفال معصوم را میان آن طویلهای که قرار بود خانواده باشد پس انداختم. هر روز بیشتر به کنیزی عادت کردم، هر روز بیشتر حج نرفته حاج خانم شدم.
احمد دخترمان را روانی کرد. من هم پابه پایش آمدم، حتی برای اینکه شوهرم راضی باشد دختر معصوم را آماج دشنام و نفرین قرار میدادم. حالم از خودم به هم میخورد. او هر صبح ساعت پنج بیدار میشد و درس میخواند. یک هزارم آنچه همسالانش به دنبالش بودند را در ذهن هم نداشت. دهه هفتاد خلاف دختران تین ایجر بلند کردن ناخن و لاک زدن، دست زدن به ابروها و نهایت زدن عکس پوستر ابوالفضل پورعرب به در کمد اتاقشان بود. دختر طفلکی من حتی اینها را هم نداشت. همیشه شاگرد اول بود، اما هرگز تشویق نشد. سر هر چیزی سرکوفت میخورد، تحقیر میشد. سر یک کاست اندی، الم شنگه به پا میشد. مردک میگفت که صلاح نیست این آشغالها را گوش بدهی چون اندی در کلیپهایش دختر میآورد. میگفت انقلاب اگر هیچ چیزش خوب نبود دست کم یک خوبی داشت و آن این که این کثافتها را از ایران بیرون کرد. خیلی شیرین رنگ عوض کرده بود. آن هم جلوی من. من که دیده بودم زمانی با برادر بزرگم تپهی گل کاری نشده نگذاشته بودند. حالا حاجی شده بود و زورش به دختر طفل معصوممان میرسید. بعدها دخترم اعتراف کرد که یک بار کوله پشتی جمع کرده که از خانه فرار کند. با یک همکلاسی درمیان گذاشته و او پشیمانش کرده و از عواقب ترسانده. تنم یخ کرد. زمانی این را برایم تعریف کرد که از همسرش جدا شده بود. تربیت شاهکارمان ثمرش را داد. سیاهبخت شد. حالم آنجا از خودم به هم میخورد که میدانم اگر آن زمان میفهمیدم میخواهد فرار کند، گیسش را میکندم. کف دست پدرش میگذاشتم که سیاه و کبودش کند. خاک بر سر من برای مادری کردنم. چه مرگم بود. به جوانی دختر حسودیم میشد؟ حس میکردم جوانیم را از من دزدیده؟ حس میکردم شوهر بیمارم او را بیشتر دوست دارد؟ به بهانه ی اینکه من مادرت هستم و خوبت را میخواهم (و زورم بیشتر است و باید هر چه میگویم بگویی چشم) دختر را روانی کردم. هیچ کس آن زمان برای وحشیگری والدین درمانی نداشت. مگر کودک شانس میآورد پدر و مادری مهربان نصیبش میشد. آن زمان تراپی و فروید و عقده ی ادیپ اختراع نشده بود. در صورت داشتن والدین بیشعور و وحشی یک راه بیشتر نداشتی. اینکه نرم نرمک دیوانه شوی و کل زندگی را ببازی. فرزندانم درست همین مسیر درخشان را رفتند.
حاج احمد مدت ها بود نسبت به من بیمیل و سرد شده بود. دل خوشی از او نداشتم و از این سردی استقبال هم میکردم. اما با تمام این وجود زن بودم. میدانستم خبری هست. به درک! چه اهمیتی داشت؟ آن زندگی یک تصویر پوشالی از خانواده بود. یک قایق چوبی موریانه خورده. روز به روز از هم دورتر شدیم و من دم نزدم. خاکم به سر. وقتی خودت را به خریت بزنی، دیر یا زود خر میشوی. دیر یا زود سوارت هم میشوند. با افتخار سواری هم میدهی. حتی مشکوک بودم کدام منشی است. ولی دست کم فعلا دیگر نه پاچهام را میگرفت و نه میلش به من میکشید.
زحمت دیوانه کردن پسرمان را خودم کشیدم. دنبال بهانهای بودم که هرچه بیشتر از شوهرم فاصله بگیرم. چه بهانهای بهتر از رسیدگی کردن به درس پسرمان. کنارش مینشستم و با او درس میخواندم، فقط برای اینکه شوهرم تنها بماند. گور پدرش، من در برابرش عشق خودم را در شمایل پسرم میسازم. او را به زور شاگرد اول میکنم. آنقدر به او سر درس و مشقش فشار آوردم که دیوانه شد. اجازه هیچ کار دیگری نداشت. خیلی زود دیگر عرضهای هیچ کار دیگری هم نداشت. دانشگاه خوب قبول شد، رشته خوب. اما در هر رابطهی دیگر اجتماعی کودن و بی دست و پا بود. بلافاصله بعد از اینکه دانشگاه قبول شد، اولین کاری که کرد از مادرش دست کشید. از این کنهای که سالها به او میچسبید و عاشقانه خونش را میمکید.
در تمام این سالها حاج احمد از نداری مینالید. “فروش کم شده، دیگه مثل قدیم نیست. همه ماشینی میخرن، کارگاه تولید نداره، دست زیاد شده. دیگه خریدارها ترجیح میدن صرفاً یه زیرانداز شبیه فرش زیر پاشون بندازن”. یاوه پشت یاوه. البته که فرش ایرانی همواره خریدار داشت. البته که بافندگان بدبخت تا قیام قیامت قرار بود استثمار شوند. و دسترنجشان به یک دهم قیمت از چنگشان درآید. و ده برابر قیمت به جیب امثال حاج احمد برود. اما واقعاً پولی که به خانه میآورد مدام کمتر و کمتر میشد. هر بار که دلار بالاتر میرفت استرس میگرفت. به زمین و زمان فحش میداد. ترسش تظاهر نبود. واقعاً وحشت او را میگرفت. از اینکه بی پول شود هراس داشت. باور کردم. حکومت را نفرین میکردم که حتی یک تاجر قدیمی فرش را هم به روزی رسانده که گرفتار دغدغه مالیست. آن هم زمانی که رامترین خانواده را دارد. عملا خانواده گوسفند او بود. پای همه فامیل از خانه ما بریده شد. حاج احمد شروع کرده به قطع ارتباط با دوستان و آشنایان و همسایه ها به بهانههای مختلف. از مردم میترسید. انگار خوشبخت بودن آنها تفی بر صورتش بود. این که کمتر پول داشتند، اما مثل آدم زندگی میکردند. مثل آدم دوست داشتند و دوست داشته میشدند. بهانهی خوبی داشت. همسر و دخترش برای زمان خودش هر دو زیبا بودند و دنیا پر از گرگ. هرگز این را مستقیم نگفت. باهوشتر از این حرفها بود. ولی کاملاً الگوی رفتاریش مشخص بود. اگر کسی پسر نوجوان در سن و سال دخترمان داشت، خیلی زود ارتباطش را با او قطع میکرد. برای پسرمان هم همینطور. در زندانبان بودن عادل بود. همه به یک میزان از هر رابطهای خارج از خانه محروم بودیم. پسر خجالتی و بی دست و پا بار آمده بود. و خودم هم زحمت روانی شدنش را کشیدم. نه مهمانی میرفتیم، نه مهمانی میدادیم. نه لباسی میخریدیم، نه سفری میرفتیم. و باز هم نداری حاجی واقعی بود. ترسی که عمیقاً به جان هر سه مان انداخته بود، باور کرده بودیم. اضطرابش واقعیت داشت. زن خانه من بودم. من باید خویشتندار می بودم. شروع کردم به قناعت کردن، اما نمیدانستم در چه. تقریباً هیچ چیزی نمیخریدم. به بچه ها هم گفته بودم از پدر هیچوقت چیزی نخواهند. اوضاع مالی خوب نیست. طفلکها قبول کردند. حتی اگر تلفن راه دوری میداشتم، زمان را نصف میکردم. هیچ خبری نداشتم دخل و خرج حاجی از چه قرار است. هرگز به کسی اجازه نمیداد که در این امور دخل تصرفی کند. شعار همیشگیاش همان بود که بود: “مگه کم گذاشتم؟ نیاز داشتی و بهت ندادم؟” حرامزاده. تنها چیزی که دیده بودم ترس واقعی از تورم در چشمانش بود. آن اضطراب واقعی قانعم کرد.
دخترم که دانشگاه آزاد قبول شد، احمد ترکید. جلوی خودش را گرفت، اما جوری با دخترم رفتار کرد که انگار با سند گذاشتن از بازداشتگاه بیرونش آورده. انگار مایه شرمساریش شده. وقتی رفت، هر زمان که پسرمان خانه نبود، فحشش میداد که آن همه خرجش کردم، آخر سر هم آزاد، آن هم آن شهر. جلوی خودم را میگرفتم. میگفتم هرچه از دستش میرسید انجام داده. خفهخوان میگرفت، اما دوباره آغاز میشد، مخصوصا زمانی که قرار بود برایش پول بفرستد. انگار جانش را کشیده بودند. یک شب توپم از دستش پر بود. موبایلش را یکی از همان دختران شرکت پاسخ داده بود. قبلا این اتفاق نیفتاده بود. اغلب به بهانهی انجمن اصناف یا جلسه اتاق بازرگانی مدتی گم و گور میشد و میگفت موبایلش را خاموش میکند. چون زشت است در جلسه زنگ بخورد. اما چرا موبایل را یکی از آن سلیطهها باید جواب میداد؟ داشت با لپ تاپش بازی میکرد و ناگهان در آمد که “بفرما، دلار امروز باز صد تومان دیگه گرون شد. باز باید برای خانم پول بفرستم. من نمیفهمم چرا این دختر اینقدر لوسه که باید برایش اپارتمان اجاره کنم. چرا مثل بقیه نمیره خوابگاه. تو این بیپولی هر بار باید پول بیشتری بدم که یک وقت خانم اذیت نشه. حالا اگه پزشکی، دندانپزشکی چیزی میخوند یه چیزی”. پسرمان خانه نبود. برگشتم و عین انار آب لمبو ترکیدم. صدای خودم را شنیدم که هوار میکشید که “تو خجالت نمیکشی؟ به عنوان یک تاجر فرش دستباف، عرضهی بزرگ کردن و تامین دوتا بچه رو نداری؟ مردم با کارمندی شش تا بچه بزرگ میکنند. بیست ساله داری تورم رو توی سر هرسه مون میکوبی. اگه اینقدر بیعرضهای همین الان دست کم شرف داشته باش و استعفا بده”. دوباره رنگش عین گچ سفید شد. درست شبیه بیست سال پیش که مادرم توی رویش ایستاد. باید بیشتر پیش میآمد. خودش را جمع کرد. “خب ندارم. وقتی فروش نیست چیکار کنم؟ وقتی پولی تو دستم نمیاد”. کوتاه نیامدم. برای بار نخست احساس رضایت میکردم. داد زدم،” پس اسم خودتو نذار تاجر، برو مسافرکشی کن. راننده تاکسیها انقدر نمینالن که تو مینالی. اغلب خرجشون هم والا در میاد. یعنی برای خودشون پولشون را خرج میکنن. جای دیگهای پولشون نمیره. جایی که تلفن موبایلشون را جا میذارن. فکر کردی نمیدونم چه خبره؟ تمام این سالها سکوت کردم. چون آبروی حاج احمد به خطر میافتاد. تمام شهر دارن راجع به این قضیه حرف میزنن، بدبخت. از گلوی بچت میگیری تو حلقه، یه آکلهی دیگه میریزی؟ بیشرف، بیحیا.” یک دستی خطرناکی زده بودم. اما عین جرز خیس خورده وارفت. حالم توصیف نشدنی بود. از طرفی پیروز دعوا بودم و از طرف دیگر یقین کردم حق با من بوده. خبری بود. میدانستم. خودم را به خریت زده بودم. به خودم قبولانده بودم برای آبروداری بهتر است چیزی نگویم. اما حرف مفت بود. میترسیدم. همین و بس.عرضه نداشتم دست بچههایم را بگیرم و بیایم بیرون. البته که زیر بار نرفت. تپهتپه کنان به غلط کردن افتاد. “دستت درد نکنه دیگه. مردم غلط کردند گوشی فقط جا مانده بود”. داد زدم “به درک هر غلطی میکنی. لقمه از دهن بچههات میگیری؟ مگه میشه یه تاجر فرش تا این حد همیشه دستش خالی باشه؟” ترساندمش. شروع کرد به قسم و آیه. به جان دو فرزندش قسم خورد که دارد برای هر دوی آنها سرمایه گذاری میکند. پول از دخل خانه میگیرد و جایی میگذارد. پرسیدم کجا؟ گفت جاهای مختلف. اما داستان این است. و باز به جان هر دویشان قسم خورد. دوباره خر شدم. گرچه حرف اصلا باور پذیر نبود اما یک پدر جان فرزندانش را به دروغ قسم نمیخورد. هراسش حالم را به هم زد. دعوا آرام گرفت. ادامه ندادم. بعد از آن دیگر غلط کرد که برای خرجی دادن و پول برای دخترش فرستادن غر بزند. کلافه میشدم وقتی میدیدم چرا بیست سال دیر سرش عربده کشیدم.
بالاخره سیگارها کار خودشان را کردند. آزمایش داد و معلوم شد سرطان تقریبا تمام شکم را گرفته. سرطان پانکراس قرار نبود علامت داشته باشد. وقتی خود را نشان میدهد یعنی آماده شو که ببرمت. حاج احمد وحشت کرده بود. مغموم بودم و سراسیمه. هزار دکتر دوست و آشنا داشت و به او گفتند فرقی ندارد تهران عمل کند یا جای دیگر. کار خاصی نمیشد کرد. صرفا میشود بخشی از روده را برداشت. اما سرطان همه جا زده بود. در تخت خواب افتاد و شرکت تعطیل شد. منشیهای آن دوره یک دهه بود که رفته بودند. عجیب بود که حاجی بعد از آن دعوا زنک را مرخص کرده بود و عجیبتر اینکه زنک در شهر هم نماند. همه چیز صرفا حکایت از یک چیز داشت. اما برای آبرو بهتر بود هیچ چیز درز نمیکرد. در بستر حال نزاری داشت. به ندرت نا داشت حرف بزند. هر از گاهی جمله ای از دهانش برمیآمد و چشمانش پر از اشک میشد. سالها بود نگذاشته بود آب خوش از گلویم پایین برود. اول مادرش و بعد خودش. بی وفاییش و حتی بیجربزهگیاش که آنقدر مرد نبود بگوید مرا نمیخواهد وجودم را ازش منزجر میساخت. اما من چرا مانده بودم؟ چرا خودم را گول میزنم که جایی نداشتم بروم؟ که برادرهایم الواط بودند و مقروض شوهرم؟ مگر خیر سرم بهیار نبودم؟ یعنی عُرضه نداشتم برای خودم و فرزندانم یک زندگی آبرومندانه دست و پا کنم؟ به خودم میگفتم فردا فرزندانت بزرگ میشوند و توی رویت میایستند که چرا از ثروت پدر محروممان کردی؟ قوانین را هم بلد نبودم. چرا نرفتم سر در بیاورم؟ چرا خودم را گول میزنم؟ من هم بیجربزه بودم. بهانهای پیدا کرده بودم که برای خودم دلسوزی کنم. که چه مادر و همسر فداکاری هستم. زندگیام را برای انسانی گذاشتم که در حقم جفا میکند. آدمی بالاخره مزد خریت خود را خواهد گرفت. هرگز مادر خوبی نبودم. بارها به دلم آمد که فرزندانم آیندهام را تباه کردند. هر بار گرگ را در قفس میکردم که خودت باعث و بانیاش بودی. زنک، آنها نخواسته بودند به این دنیا بیایند.
شاید حاج احمد را دوست داشتم. بالاخره ساعات خوشی هم با او داشتم. بالاخره زمانی برایم جذاب بود. شاید حتی از نقشی که به من داده بود داشتم لذت میبردم. نقش عجیبی بود. اما مادام که تقصیرها را میشد تمام و کمال به گردن او انداخت، چرا که نه؟ کسی نمیگفت مادر بدی بودم. فقط خودم میدانستم. حتی فرزندانم هم نمیدانستند. در قلعهای که حاجی ساخته بود، آمد و شدی نبود که فرزندانم بفهمند مادران چگونه مادری میکنند. من هم نمیدانستم. بسیاری اوقات فکر میکردم حق با من است. خودم را آرام کرده بودم که هر کاری میکنم به صلاح فرزندانم است. غیر از خیرآنها که نمیخواهم. حالا هم پرستاری مردک نحیف و دیگر محتضر را ادامه میدادم. تا میخواست حرف بزند چشمانش پر از اشک میشود. میدانست که میدانم. شاید لذت میبردم از این ندامت آشکار. وقت خوبی بود که نقش خود را کامل کنم. قربانی مظلوم اما بزرگوار. به پرت و پلاهایش گوش میکردم. خیلی زود خسته میشد. به دیدنش میآمدند. حرف چندانی نداشت. کلافه میشد. به قلعهی خودساختهاش چنان خو گرفته بود که حالا که دیگران درش آمد و شد میکردند انگار حس میکرد خانهاش اشغال شده. دور سرش را گهگاه با ماشین میگرفتم. غذا به دهانش میگذاشتم و زمانی که دیگر نتوانست سر پا بایستد، حتی برای دستشویی رفتن لگن برایش میگذاشتم. و دیگر برتریم کامل شد. گاه در تخت، وقتی بالای سرش بودم با صدای ضعیفی میگفت “منو ببخش، برات جبران میکنم.” نمیدانستم چه بگویم. اغلب میگفتم “استراحت کن.” برایم جالب بود که انگار عمیقا ایمان داشت که وقت جبران دارد. که برمیخیزد و دوباره حاج احمد فرش فروش میشود. شاید دلیل این بود که هیچ آینهای در اتاق نبود. دیگر دستشویی هم نمیرفت. هیچ خبر نداشت چه ازش مانده.
هرچه پسرم رفتن او را آرام قبول کرد، دخترم دیوانه شد. هیچ کس به اندازهی شوهرم این دختر را خرد و خاکشیر نکرده بود. هیچ کس با سالها تحقیر این دختر را اینگونه له نکرده بود، با این حال دختر با بیقراری رفتن پدر را انکار میکرد. مسخره بود، درکش نمیکردم. خشمگین بودم که دسترنج فرزندآوریم همچین موجود عجیبی است. سرم داد میزد، عربدهای پی درپی “که تکلیف ارث را مشخص کن. حالم ازت به هم میخوره. میخوام پول خودم رو بگیرم و دیگه ریختت تو نبینم”. تقصیر خودمان بود، خودمان دیوانهاش کرده بودیم. خشمگین بودم که تلافی را باید تنهایی پس میدادم. شوهرم را نفرین میکردم که چرا سالها این دختر بدبخت را دیوانه کرد. دخترک هر روز المشنگهای نو به راه میانداخت، تا اینکه یک روز جانم به لبم رسید. صدایم را بالا بردم که “از دست پدرت خلاص شدم، گیر تو افتادم. تو این وسط چی میگی اصلا؟” درست شبیه مامان بزرگ پدریاش. بنای عربده گذاشت، اما این بار هرچه دستش رسید را زمین زد و شکست. کم نیاوردم، کلافهتر از آن بودم که گذشت کنم. دوران محترم بودن برایم به پایان رسیده بود. چه طرفی بسته بودم از آن همه خویشتن داری. هرچه به دستم رسید شکستم. او شکست و من شکستم. هوارش بلند بود که پول میخواهد، که هزینه بدبخت شدنش را لازم دارد. گفتم به زودی انحصار وراثت میکنیم. میدانستم جرات زیاده خواهی ندارد، فقط عربده کش است. شروع کرد به من فحش دادن. این که برایش همیشه مردهام و چه بهتر که مرا در کفن میگذاشت و چال میکرد. و سپس گلدانی به سویم پرتاب کرد. گلدان مستقیم بیهدف قوزک راستم را نشانه گرفت. درد کشندهای تا موهای سرم بالا رفت. نشستم و داد زدم. دخترک خشک شد، اما متوجه نشد داستان چیست. دوباره آغاز کرد که “دلم خنک شد. گریه کن، تو سالهاست برای من مردی”. سلانه سلانه خودم را به گوشی رساندم و یکی از دوستان را خبر کردم و گفتم پایم طوری شده. به سرعت به سراغم آمد و بیمارستانم برد. از بیمارستان که برگشتم دخترم رفته بود. او هرگز به خانه پدری بازنگشت. هرگز. اراده مستقل زندگی ساختن را هم نداشت، مگر من داشتم؟ قلبم سنگینی میکرد. میدانستم خبر در شهر میپیچد. اما چه اهمیتی داشت؟ دیگر چه مانده بود که بخواهم برایش آبروداری کنم. شک نداشتم که داستان حاجی خیلی پیش از اینکه همسرش خبردار شود در شهر پیچیده است. پسرم هم از من رویگردان بود. اما دست کم آنقدر بزرگوار بود که در روی زندانبانش نایستد و حرمتی نگاه دارد. شاید او هم بیجربزه بود. من هرگز مفاهیم را نفهمیدم. برای گرفتن یک گواهینامه رانندگی پدر انسان را درمی آورند، که قوانین را بیاموزد، تمرین کند. امتحان آیین نامه بدهد، سپس امتحان شهر بدهد و غیره. تازه همواره هم چک میشود و مجبور است درست رانندگی کند. هیچ یک از این سختگیریها برای پدر و مادر شدن وجود ندارد. برای پدر و مادر شدن، آلات سالم و تستوسترون و استروژن لازم است و بس. من هرچه کشتم درو کردم.
تیر خلاص را روزی خوردم که به شرکت رفتم. خواستم ببینم ملک بی صاحاب در چه وضعیتی است، که بفروشم و سهم فرزندانم را بدهم. همه جا عین شهری طاعون زده خاک گرفته بود. به اتاق کارش رفتم و آنچه را نباید میدیدم دیدم. در کشو میزش، کپی سند یک خانه و دو قطعه زمین بود. مورد معامله مال دهه هفتاد بود که تازه آن دختر سلیطه به شرکت آمده بود. او بیخود این سالها بیپول نبود، خرج دو زندگی را میداد. هرگز برای فرزندانش زمین یا خانهای نخرید، اما یک خانه و دو قطعه زمین نمیتوانست او را اینچنین به خاک بنشاند. داستان پیچیدهتر از این حرفها بود. در انحصار وراثت، خود وکیلش که با شوهرم دوستی دیرینهای داشت، تعجب کرد که حاجی هیچ چیز ندارد. صرفاً یک خانه و شرکت. در تمام حسابهایش روی هم رفته نزدیک هشتصد میلیون دارایی بود. او حتی در آن دنیا هم به فرزندان و همسرش دهن کجی کرد. گوشیاش را چک کردم. هیچ پیام عاشقانهای وجود نداشت، اما تا بخواهی اساماسهای واریزی به یک حساب دیگر. آن دخترک را میشناختم، پیگیری کردم. درآوردن آمارش راحت بود، چون اصالتاً از طرف مادر مال جای دیگری بود و بعد از آن دعوا هم درست به همان شهر رفته بود. اما خانواده ی پدریش را همه میشناختند. پیگیر شدم. به محض رفتن به شهر جدید انگار ازدواج کرده بود با یک پسر خاله کودن. اکنون دو فرزند داشت. با اختلاف سن پنج سال، دو پسر که پسر بزرگتر پزشک بود. چیزی به من میگفت که پسر بزرگتر شاهکار حاجی بوده. هیچ راهی برای اثبات ندارم. صرفاً شم زنانم خبرم میکند. میدانم که اشتباه نمیکنم. همهی پازل سر جای خودش مینشست. اوبی دلیل دخترم را اینقدر تحقیر نکرد. پسر نامشروعش همان چیزی بود که دخترم نبود. شک نداشتم آن حساب مربوط به آن زن است. او لازم نبود به زن پول بدهد. آن زن میتوانست تهدید به آبرو ریزی کند. اما تا آنجا که شناسنامهای به اسم حاج احمد برای پسر نگرفته بود و شوهر داشت، هیچ حقی را نمیتوانست ثابت کند. برای همین هم هیچ نامی در انحصار وراثت از این شازده دکتر نیامد. تازه اگر زن هم تهدید میکرد که با آزمایش DNA میتواند رسوایی راه بیندازد، حاج احمد کلی آشنا داشت که به راحتی میتوانستند زن را سر جای خودشان بنشانند. گرچه در همه حال آبروی حاجی میرفت، اما احتمالاً دلیل اصلی این خرجهای چند ده ساله یک چیز بود. حاج احمد عاشق آن زن بود. او در تمام این سالها دو برابر سهم خانه به خانواده دوم نامشروعش داده بود و شوهر بیغیرت آن زن هم استقبال کرده بود. چرا که نه؟ پیگیر نشدم. دیگر چیزی عوض نمیشد. میدانستم که دخترمان از این که هست دیوانهتر میشود. دوست نداشتم داستان را بگویم. صرفاً گفتم، اموال حاجی فقط همین هاست. قطعاً خبری بوده، اما در انحصار وراثت که چیزی معلوم نیست. همین و بس. هر چیز اضافهای پای هر سهمان را به دوزخی بی انتها میکشاند.
خوش به سعادت آنکه گریه میکند، خوش به حال آنکه فریاد میکشد، روی میخسد، مو میکند. او هنوز زنده است. من فقط یک بار زندگی کردم و آن را هم مستقیم به درون سطل زباله انداختم. حتی مرگ شکنجه گرم هم مرا آزاد نکرد. من داوطلبانه در قفسی که برایم ساخت زیستم، اصلا فکر نمیکردم که روزی با مرگش حتی کلید قفس را هم با خود ببرد. اما باز هم سبکم. گرچه جوهر ندارم، انگار من هم با احمد مردهام. بار هستی روی دوشم نیست. اما او زیر خاک است و من بالا. هر چقدرم که از آن دنیا به ریشم بخندد، من امروز نفس میکشم. آزاد و بیمسئولیت دیگری بیدار میشوم، صبحانه میخورم، بیرون میروم و ادامه میدهم.